تبلیغات
روزنوشت - برگ پنجم


























روزنوشت

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،او جانشین همه ی نداشته های من است

سلام خوبین دوستای نازنینم؟ میلاد غریب الغربا اقا امام رضا مبارک باشه بر همتون ...
 ان شاءالله حاجت روا بشین

 نمیدونم چی بنویسم چی بگم! حس میکنم ذهنم خالی از نوشتنه !
دستم به قلم نمیره یکمی کسالت دارم دور از جون همه ی دوستان!

دخترای گل شیرازی اگر کسی منو میخونه یه پیغام بذاره برام کار واجبی دارم..
راستش خیلی اتفاقا افتاده که شامل مرور زمان شده و منم اصلا حضور ذهن ندارم!
اما تا جاییکه بتونم کلیات شرح ماوقع رو مینویسم!

خب یمدت پیش یعنی چیزی حدود یکماه قبل یک سفر کاری یک روزه دست داد و ما یسر رفتیم شیراز و برگشتیم! خوب بود اما خسته کننده!

تو همون موقع ها یشب نوه عمو (م) با من تماس گر فت و در مورد نامزد سابق (همون نوه عمو قضیه سال 86) با من صحبت کرد و گفت مادرش به من گفته با خودت صحبت کنم اگر جوابت مثبته همین امشب و فردا زنگ بزنن!!!! و نوه عمو خودش شخصا از من خواسته اگرم مستقیم مطرح نکردن بخاطر اینکه اقوامید و هر روز همو میبیند اگر ج منفی بدی هر دو طرف معذب میشن برا همین فکراتو بکن و جواب رو به من بده تا منتقل کنم به اونا
منکه همون موقع بهش گفتم جوابم منفیه اما گفت عجله نکن فکرات رو بکن بعد خبر بده!

من بهش گفتم باشه پس بهشون نگو به من گفتی بگو وقت نکردم به خانم سیب بگم!
شبش نوه عمو(نامزد سال 86) پیام داد به من و بهم گفت مادرم میخاد فردا شب زنگ بزنه و اینحرفا! منم گفتم ما حرفامونو با هم زدیم و بیخود مادرتو درگیر نکن چون خط فکری منو شما کاملا از هم جداست...
شروع کرد با حرفاش به قانع کردن من !

که من دوستت دارم عاشقتم میخام عشقمو بدست بیارم... همه میدونن!
حالا که قراره به هم برسیم همه چیزو خراب نکن
حالا که موقعیت ها جور شده لجبازی نکن
گفتم بحث لجبازی نیست بحث اینه که من اصلا قصد ازدواج ندارم! نه با شما و نه با هیچ احدالناس دیگه
گفت پس منم ازدواج نمیکنم و منتظرت میمونم

گفتم اشتباه نکن منو شما به درد هم نمیخوریم والسلام!
از اونورم به نوه عمو (م) که واسطه شده بود پیام دادم که جوابم منفیه
خب خداروشکر این قضیه تا اینجا تموم شدو فعلا هم هیچ خبری نیست!

اما چند روز بعدش یکی زنگ زد خونمون که میخوایم بیایم ببینیمت!
یک مادر و دختر متشخص و بسیار خوب اومدن ما قضیه عقد رو براشون گفتیم اونا هم حرفی نزدن و رفتن .. دو روز بعد تماس گرفتن که اقا پسرمون کی بیاد دختر شما رو ببینه !
اما ما دو روزی وقت خواستیم و تحقیقات اغاز شد ...
مجددا که تماس گرفتن گفتیم جوابمون منفیه!

خانواده خوب مادر خوب همه خوب... پسره به درد من نمیخورد! مهمم نبود برام بهتر که نشد! حس ازدواج ندارم اصلا..
 الانم اگر قبول میکنم کسی بیاد خواستگاری بخاطر ذوق و شوق مادرمه... وگرنه به هیچ عنوان امادگی هیچگونه ازدواجی در خودم نمیبینم...

ظاهرا همه بسیج شدن منو شوهر بدن! والا!

پنجشنبه جمعه هم یه ماموریت داشتم دوره اموزشی باز با یکی از دوستان رفتیم شیراز.. دو روزی بودیم اونجا خیلی خوش گذشت ..یسر هم به شاهچراغ زدیم..
 بعده مدتها یاد حرم امام رضا افتادم از بس شلوغ بود، دور ضریح نمیشد رفت... یه صحن هم بهش اضافه کرده بودن خیلی عالی بود

دوست داشتم ساعتها بست اونجا بشینم و گریه کنم اما افسوس!! وقت تنگ بود و باید میرفتیم... تو مسیر اب هندونه و عرقیجات بهمون دادن خیلی چسبید!!

یخورده سرم شلوغ شده.. البته یخورده که نه خیلی
اصلا وقت ازاد پیدا نمیکنم !

در زمینه تهیه فیلم و ارشیو شهدا کار میکنم یخورده وقت گیره.. یک اکیپ متعهد و دلسوز.. واقعا دمشون گرم... اینجوری اروم میشم.. بهم ارامش میده.. خداروشکر که راهمو خط و ربطمو پیدا کردم!

اگر خدا بخاد این وسط مسطا یدستی ام به درس و کتاب میکشیم برای کنکور ان شاءالله

باشگاه و ورزش و اینها هم که سرجاشه .. چالشی هم شدم..و وزنم در حال کنترله

امروزم قراره کیک درست کنم ببرم مراسم جشن امام رضا ... کیک خورون داریم.. قراره هرکی هر مدل کیکی بلده درست کنه و بیاره.. منم قراره کیک شکلاتی درست کنم....
روزهاتون شهریوری

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور 1394 ساعت 08:15 ق.ظ توسط ela نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak