تبلیغات
روزنوشت - برگ سوم


























روزنوشت

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،او جانشین همه ی نداشته های من است

سلام
اومدم که بنویسم...
امسال ماه رمضون برام دوست داشتنی تر از هر سال شده... خیلی دوسش دارم..اونقدر که از تموم شدنش ناراحتم!
شبهای قدر هم گذشت..نوزدهم به دلایل سردرد و خاله پری نتونستم برم مسجد و با تی وی قران به سر گذاشتم.. الحق والانصاف که خیلی خوب بود.شبهای بیست و یک و بیست سوم ولی رفتم مسجد.. ان شاءالله خدا حاجت همه رو براورده به خیر کنه..
این مدت که نبودم و نیومدم اتفاقاتی کم و بیش رخ داده که براتون مینویسم
یادتونه که گفتم پسر عموم قبل طلاقم بهم گفت چند نفری هستن که ترو میخوان و به من گفتن؟ که یکیش اقوام سابق بود و من همونجا گفتم نه ! و ایشون گفت صبر کن فعلا جواب منو نده!
خلاصه گذشت! تا قبل از عید امسال یکبار دیگه پسر عمو با خانواده صحبت کرد که این پسره خیلی پاپیچ شده و ول نمیکنه اجازه بدین بیاد خواستگاری! همونجا باز من با مشورت خانواده جواب رد دادم!
تا یکماه قبل رمضون... یه روز خانوادش زنگ زدن و از ما خواستن که بیان! مادر محترم بهشون گفته بود ببینم دخترم چی میگه! سه بار زنگ زدن! منم گفتم اول من خودشو ببینم چه شکلیه ! چه عقیده ای داره .... بعد  یه تحقیقی بکنید ببینید این چجور ادمیه و به درد میخوره یا نه که انقدر گیر داده!

پسر عموم گفتش چون اشنا هستن بهتره با خانواده نیاد.. یشب من با خودم میارمش ببین!
هرچی خانواده گفتن بابا زشته اینجوری درست نیس.. ناراحت میشن .. زشته!  پسر عمو گفتش نه من بعنوان دوستمه میارمش ببینش..اینجوری اگه بیان نپسندی زشته!!!
ما هم گفتیم باشه!

یشب قرار شد بیاد! امااااااا اقای پسر عمو تشریفشونو نیاوردن و اقا داماد با برادر بزرگترشون اومدن ! ناراحت هم بودن که مگه من بیکسم یا بزرگتر ندارم که گفتین تنها بیام!
منم گفتم اصلا اینجوری که فکر میکنید نیس! قرار بوده من بیرون شما رو ببینم ! اما پسر عمو گفته ما باهم میایم و خانواده من هم دلخورن که چرا شما تنها باید بیای و ما رو حرف پسر عمو حرف نزدیم!

دیدمش! قیافش خوب بود! پسندم شد.. صحبت کردیم ..بهم گفت حتما در موردم تحقیق هم کردی که من گفتم نه فعلا از کسی نپرسیدم!
ایشونم گفت که راستی همه خبر دارن که من اومدم خواستگاری شما؟؟؟!!! گفتم جانم؟؟؟ کی خبر داره؟ هنوز که شما تشریف نیاوردین خونه ما چجوری همه خبر دارن؟؟؟ گفتش نمیدونم حتما از طرف ما پخش شده (منظورش زن داداشاش بود)
گفتم از طرف ما خیالتون راحت جز پسرعمو هیشکی دیگه خبر نداره.. تا ببینیم خدا چی میخواد
بعدش گفت من از قبل عقد شما رو دم خونتون دیدم و پسندیدم و پرس و جو کردم بهم گفتن فلانیه! اونموقع میخواستم بیام اما چون شنیده بودم شما و نوه عموتون به نام هم شدین منم عقب کشیدم! تا اینکه شما عقد کردین و اصلا و ابدا هم برام مهم نیس که چیشد و چطور شد... در موردش نه میخام بشنوم نه پرس و جو میکنم و نه مهمه! خودتون برام مهمین و بقیه چیزا مسئله ای نیست و مطمئن باش که با رضایت خانوادم اومدم جلو و پا بذاری خونه ما کسی از گذشته صحبتی نخواهد کرد!
    بهش گفتم اجازه بدین من فکر کنم و تحقیق کنم! اگر خدا میخواست و قسمت بود  چندین جلسه دیگه هم با حضور خانواده صحبت کنیم ببینیم به توافق میرسیم یا نه!
اما تا اینجاش بخاطر اینکه من خیلی مذهبی ام و شما هم فرمودین ممکنه بعضی روزا نتونین روزه بگیرین جواب من منفیه!

فرداش خواهرش زنگ زد که چیشد چکار کردین! به مامانم گفت گوشیو بده عروس خانوم!! و اصرار میکرد که باهاش صحبت کنم...
تا گوشی و ورداشتم انقدر تحویل گرفت و گفت عروس گلمون و چکار کردی نظرت چیه! بعله؟
گفتم نه هنوز فکرام نکردم ببینم تا قسمت چی باشه!
خلاصه گفتن فردا شب میایم!

چون دو هفته بود اینا معطل بودن نمیخواستم بیشتر از این الاف بشن! گفتم برید تحقیق کنید! اولاش خوب بود! اما بعدش متوجه شدم به درد من نمیخوره!
همه چیزش اوکی بود! اما یکاری کرده بود که برای من که انتخاب دومم بود به ریسکش نمیارزید! فورا گفتم جوابم نه هس!
مامانم زنگ زد خونشون گفت قسمت نیس.. استخاره کردیم بد اومده! اخه قرار بود فردا شبش بیان!
فردا صبحش مامانش زنگ زد خونمون که چرا گفتین نه.. ما دخترتو رو چشممون میذاشتیم مث گل نگهش میداشتیم... پسرم تا صبح مث مادر مرده ها نشسته گریه کرده .. خواب نداشته!!! منم پابه پاش نشستم گریه کردم!
من پسرمو تضمین میکنم.. اگه خوب نبود که نمیفرستادمش بیاد واسه دختر شما.. و اینحرفا!
میگفت وقتی خواهرش زنگ زده بوده خونتون پسرمون همش از شادی میپرید بالا که بالاخره داره مال خودم میشه! الان نه خواب داره نه خوراک!

مادرمم گفته بود دیگه وقتی قسمت نیس نمیشه کاریش کرد و ما هم استخاره کردیم بد اومده ! پشت به استخاره نمیکنیم!
بعد مادرش گفته بود شما نمیدونین چکارمون که نکردن مردم! هرکی از راه رسیده گفته چرا رفتین خواستگاری فلانی! رفتین خواستگاری پولدارا!!!!! بعد  خواهرای سابق جلو داداش پسره (دوماد) رو گرفتن گفتن شما بیخود کردین رفتین خواستگاری عروس ما! اونم گفته دیگه عروس شما نیس!
خلاصه ناراحت بوده که اینهمه ادم مخالف و دشمن دور و ورمون بودن و یا اومدن و یا زنگ زدن که چرا اینو میخواین بگیرین ؟ چرا دختر ما نه؟ حالا شما جواب نه دادین دشمن شادمون کردین!


حیف که نمیشد بهش بگم پسر خودت مورد داشت وگرنه ما حرفی نداشتیم!
بهرحال قسمت نبود!
بعدش شنیدیم خیلیا گفتن خطر بزرگی از سرت گذشته و خوب شد که جواب رد دادی!

خلاصه اعصابم سر این خورد بود که هی دارن کشش میدن.. خب جواب منفی دادیم چرا کشش میدین! از یه طرف دیگم ناراحت بودم که خانواده سابق برای چندمین بار بعده طلاقم دارن دخالت میکنن و اگه قرار باشه سر هر خواستگاری برن جلوشو بگیرن که سنگ رو سنگ بند نمیشه..

مامانم گفت فایده نداره باید زنگ بزنم با باباش اتمام حجت کنم! اما من نذاشتم..
بجاش رفتم خودم زنگ زدم و به باباش گفتم مگه تو محضر قرار نذاشتیم دیگه تو زندگی هم دخالت نکنیم ؟ گفت اره
گفتم پس جلو دختراتو بگیر!
گفت مگه چیشده من خبر ندارم!


همیشه همینجوره همه کار میکنن بعدا باباهه خبر دار میشه!

گفتم رفتن جلو پسر فلانی رو گرفتن و فلان حرفو زدن و اینا! اونم گفت دیگه تکرار نمیشه و قطع کردیم
پنج دقیقه بعد دخترش تماس گرفت که من بودم که جلو فلانی رو گرفتم و اشتباه به عرضت رسوندن و اینحرفا ! و یحرفای زد که مغزم داشت سوت میکشید جالبه میگفت مگه ما بهت بی احترامی کردیم؟؟؟
گفتم کم نه!!!!!

اصلا حوصله بیانشو ندارم.. نمیخوامم بگم که چی گفت و چه جوابی دادم ! ولی سه متر زبون دراورده بود.. منم قطع کردم و گفتم حق ندارین از این به بعد تو هیچ زمینه ای اسم منو بیارین! وگرنه میدمتون دست قانون! قرار نیس هرکسی بیاد خواستگاری من برین جلوشو بگیرین!
گفتش نه من فقط گفتم عروسمون فلان! گفتم شما بیجا کردی .. مگه من عروستونم؟؟؟؟ دیگه نیستم!
اعصابم خورد بود.. گفتم دفعه اخرتون باشه و دیگه به من زنگ نزنید!
چون یبار که قطع کردم...بعدش دوباره خواهرش زنگ زد!!!!

عجب رویی دارن اینا!

از اونورم پسره ول نمیکرد ... تا یکهفته بعده جواب منفی من پسرعموم رو دیوونه کرده بود.. میگفت نزدیک 100 تا پیام و چندین زنگ زده رو گوشیم که تروخدا برو واسطه شو.. برا چی گفته نه! حتما کسی حرفی زده !

شماره موبایلشو بده با خودش صحبت کنم .. یا برم محل کارش باش صحبت کنم!
گفتم جواب من منفیه و لطفا بهش بگو دست و پای بیخود نزنه چون قسمت نیس...
باورتون نمیشه تا هفته اول رمضون باز پسر عموم زنگ زد گفت این دس ورنمیداره بیچاره کرده منو!!!!

گفتم ولش کن محلش نده!

یه قضایای دیگه م پیش اومده که تو پستای بعد شاید بهش اشاره کردم..

ماهتون عسل...پاینده باشید


نوشته شده در دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 08:35 ق.ظ توسط ela نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak