تبلیغات
روزنوشت - برگ شانزدهم


























روزنوشت

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،او جانشین همه ی نداشته های من است

سلام دوستای گلم
ببخشید که اینهمه منتظرتون گذاشتم حالم مساعد نبوده
کلا حساب از دستم در رفته
خب بهتون بگم یماه دیگه بیشتر تا اومدن نی نی نموندههههههه هوراااااااااااااااا
دکتر واسم زده 9 خرداد
البته هنوز مشخص نیست که طبیعی باشم یا سزارین ..توکل برخدا

باورتون میشه من هنوز ویار دارم صبح ها؟
نمیدونم پست قبل دقیقا تا کجا گفتم اما مراسم قران گردنیمو برگزار کردم فک کنم روز پرستار بود..منم به مناسبت فارغ التحصیلی خواهرزادم از دانشگاه یه عروسک بافتنی سفارش داده بودم که اونشب تقدیمش کردم..یه جفت عروسک نانازم برا خودم سفارش داده بودم که بعده عید اماده ش کرد..
مراسمم همونجور که میخواستم خلوت بود.. فقط خانواده خودم بودن و خانواده همسرم که جاریم.. مادربزرگ همسر.. زن عمو و خاله و عمه ی همسر هم حضور داشتن...
مادرم خیلی زحمت کشید و حدود سه و نیم واسم قران طلا و زنجیرشو گرفته بود به اضافه یک دست لباس که خرید و دوختش حدود دویست تومن دراومد..روسری..چادر..کفش و یک سبد پر از شکلات تزیین شده و چند دیس میوه که شامل موز و خیار و سیب زرد و قرمز..پرتقال و نارنگی بود و یک دیس شیرینی و چای هم که درست کردن

اولشم خاله شوهرم زیارت عاشورا و حدیث کسا زحمت کشید خوند و بعدشم قران رو نشون دادن و مادرشوهرم به اصرار مادرم خودش انداخت گردنم و کل زدن
خلاصه یکم نشستن و صحبت و اینحرفا بعدشم مهمونی تمام شد..البته من واسه مردونه که نیومده بودن جدا داخل ظرف گذاشتم و به تک تکشون دادم... دو تا ظرف هم جدا گذاشتم برا دو تا همسایه ها


اینم اضافه کنم که  قبلش رفتم ارایشگاه اصلاح و کوتاهی مو
همون روزم رفتم پیش خانوم دوست همسرم که موهامو درست کنه و ارایشمم کرد.. بعدشم رفتم عکاسی و چند تا عکس انداختیم ..البته همه ی اینا با حال نامساعد و با فاصله بود.. سعی کردم بینش استراحت داشته باشم که حالم بد نشه..
خداروشکر اونشب حالم بد نشد ولی فرداش تلافیشو سرم دراورد و افتادم رو استفراغ


هی بهم میگفتن بری ماه بالاتر تهوعت کم میشه.. اینو بخور اونو نخور.. همه چیزو رعایت کردم هرچی ام میگفتن خوبه میخوردم ولی اثر نداشت... از ماه هفت خداروشکر کمتر شد.. ماه هشت رسید به روزی یبار ..الانم که هنوز نرفتم تو ماه نه.. فعلا هفته 34 هستم و هفته ی 36 پا میذارم تو ماه نهم
استرس زیاد دارم ولی سعی دارم کنترلش کنم..شبا بشدت بدخواب شدمم و تاصبح بیدارم و فرداش بخاطر بیخوابی حالم بد میشه..لگن درد و کمر درد که رو شاخمه..
ان شالله که بسلامتی بگذره

برا عیدی امسال هم که باید مادر زحمتشو میکشید.. من دوست داشتم نیارن چون خرج سیسمونی هم رو دستشون بود
اما مامان دلش طاقت نگرفت و زحمت کشید یک سکه تمام و چند نوع شیرینی مخصوص نوروز.. سمنو.. سبزه..سفره هفت سین و ماهی و یه دست لباس و تخم مرغ رنگی اورد.. همونشبم زنگ زدم جاری و مادر شوهرم  اومدن و تقسیم کردیم و برا تمام خانواده و اطرافیان همسر بردیم..چون مراسم قران گردنی هم دعوتی نداشتیم مادرم گفت زیاد میارم که به بقیه م بدید...سه تا ظرف هم گذاشتم برا سه تا همسایه ها.. اونیکی یشهر دیگس ولی اونشب اومده بود


پدرشوهرم و جاریم زحمت پخششو کشیدن یه سینی هم موند که شوهرم خودش زحمت کشید.. یا اینکه مریض بود ولی همه رو برد.. اونشب چه بارونی میومد با چه شدتی خدا میدونه ولی خداروشکر همه رو بردن

سرویس خواب هم که من با عکس انتخابشون کرده بودم  که درستش کنن قبل عید حاضر شد و  اوردن خونه..
که البته از بعده عید شروع کردیم به چیدنش.. ابجیا و مادرم زحمتشو کشیدن..
من فقط یه روز نیم ساعت رفتم سیسمونی فروشی و گهواره و کالسکه و کالای بزرگشو انتخاب کردم و برگشتم خونه

هفته ی 27 بود که رفتم سونو و خداروشکر جفتم بالا رفته بود  اما نی نی هنوز با پا بود.. که ان شالله نهم همین برج باز میرم سونو ببینم وضعیتش نی نی چطوره
ماما بهم گفته زیاد راه نرو.. پله نرو.. استراحت کن تا به هفته 36 برسی..خداروشکر عفونت ادراریمم کم شده بود به نسبت قبل

اما این مدت حدود دو هفته درگیر مریضی همسرم بودیم.. بیخود و خیلی ناگهانی سرگیجه و فشار بالا داشت..که خوب نمیشد... متخصص اعصاب رفتیم.. سونو کرد و ازمایشات.. ان شالله فردا بره دکتر ببینم نظرش چیه.. نگرانم..

از عید بگم که امسال خداروشکر تو خونه ی خودمون سفره چیدیم و دعا خوندیم.. بعدش رفتیم خونه ی مادرم  عید دیدنی که ناهار دعوتشون بودیم و سبزی پلو ماهی خوردیم..اگه خاطرتون باشه چند روز اول عید مدام بارونی بود هوا.. از اونجا رفتیم خونه مادرشوهرم عید مبارکی کردیم و جاری هم اومد.. منم چند تا خروس نمدی درست کرده بودم که داخلش عیدی بذارم بدم بچها که اونجا به دختر جاری هم دادم

نمیدونم چندم عید بود که مادرشوهرم دعوتمون کرد...اخه اونم یماه بود از قبل عید حالش بد میشد شدید .. زیاد تعریفی نداشت ازش توقع نداشتیم ولی بازم زحمت کشیدن از بیرون غذا گرفتن و مهمونمون کردن

روز زن هم که رفته بودیم خونه ی مادرشوهرم... پدرشوهر زحمت کشید صد تومن به من هدیه داد صدتومن به جاری پنجاه تومنم به دخترش.. که گفت پنجاه تومنش بخاطر روز زن و پنجاه تومن دیگه م برا عیدیتون باشه..
خونه ما هم مادرم و داداشم بهم چک پنجاهی دادن..شوهر خواهر بزرگمم به هممون نفری ده تومن زحمت کشید داد
همسری هم یه چک پنجاهی زحمتشو کشید که منم تو روز مرد جبران کردم واسش
واسه مامانا روز زن روسری خریدم..واسه پدرشوهرم فلش گرفتیم که لازم داشت..واسه پدرمم پیرهن..که تقریبا همش تو یه رنج قیمت بود
جاریمم روز مادر پارسیان و روز پدر صندلی راحتی هدیه داده بود
خلاصه بعده عید تا چند روز هرجا میتونستیم رفتیم عید دیدنی ولی حال من اصلا خوش نبود..
یه روزم عروسی زن دوست شوهرم بود که رفتیم و بعدش من بشدت مریض شدم..
21 ام هم عروسی دوست صمیمی همسر بود که با خانواده همسر همگی رفتیم اونم من حالم خوش نبود زیاد نموندم

 یازده بدر هم شبش دعوت عمه همسری باغ بودیم به مناسبت دکتر شدن پسرش که ماهم رفتیم ولی از بس حالم بد بود حتی ننشستیم برا شام و بهمون دادن و برگشتیم.. یکساعت بعدشم رفتیم باغ پدرم که به مناسبت فارغ التحصیلی خواهرزادم قرار بود بهمون شام بدن
بماند که من با چه حالی رفتم و اومدم.. فقط به این خاطر که ازم ناراحت نشن....
البته یازده بدر ظهرش دعوت مادرم بودیم... که شبشم دوتا باغ دعوت بودیم با اون حالم رفتم...
دوازده بدر هم رفتیم با خانواده خودمون.. و سیزده بدر هم با خانواده همسر.. انقدر که هرجا رفتیم کباب بهمون دادن دیگه حالمون داشت بد میشد ...
البته باغ پدرم خالی بود و ما کلید برداشتیم روز سیزده با خانواده همسر رفتیم اونجا..چون جا مشخص نکرده بودن..که زودم برگشتیم ..همه خسته بودن دیگه


چند روز قبلم همسر نوبت گرفت برا پدر و مادرش که مریضن تو یکی از شهرای اطراف بردشون دکتر..که مادرشوهرم فعلا امپول تزریق کردن و نیازی به تعویض کشکک زانو نداره تا دوماه.. پدرشوهرمم باید دیسکشو عمل کنه اما فعلا باید رماتیسمشو درمان کنه و باید حتما بره شیراز
که احتمالا تو این یکی دو هفته اینده همسر زحمتش بکشه و باز ببرتشون  دکتر
از شهرستان که برگشتن یچند تا سوغاتی برا منو نی نی هم زحمت کشیده بودن که دیشب رفتم خونشون ازشون تشکر کردم


میدونم میدونم خیلی درهم برهم و خیلی طولانی شد باید منو ببخشید چون هرجا هرچی یادم میومد مینوشتم بذارید به پای مریض احوالیم
نی نی هم شمارو میبوسه..

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 06:59 ب.ظ توسط ela نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak