تبلیغات
روزنوشت - برگ نهم


























روزنوشت

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،او جانشین همه ی نداشته های من است

سلام دوستان و همراهان جان
خوبین خوشین سلامتین؟
عیدتون مبارک باشه ان شاءالله سال بسیار خوبی داشته باشین.. البته عذرخواهی میکنم که با تاخیر پست میذارم
اصلا وقت و حوصله نوشتن نداشتم
بلگفاییا هی میام نظر بذارم واستون مینویسه درج پیام تبلیغاتی امکان پذیر نمیباشد.. البته برای بعضی وبلاگا.. زحمت بکشید رمزاتونم برام بذارید ندارم خب

بریم سراغ تعریفی جات که نصفش یادم رفته(تا حالا چندین بار اومدم بنویسم ولی هر بار به علتی نشده)
 خب ما 18 اسفند به اتفاق خانواده داماد و خانواده خودم رفتیم محضر... با توجه به اینکه من هیچ خریدی انجام نداده بودم.. و قرار گذاشته بودیم بعده عید باشه خریدمون..نه چادری نه حلقه ای ..هیچ و هیچ

لباس نامزدیمو پوشیدم ..چادرمم مال خودم بود.. ارایشمم خودم کردم.. از خانواده اونا همشون بودن اما از خانواده ما شوهرابجی کوچیکه.. خواهرم که شلمچه بود و دوتا نوه ها نبودن..
چون بخاطر ایام فاطمیه بود و نمیخواستیم به دهه دوم بخوریم.. دو روز بعدشم قمر در عقرب شروع میشد..عقد رو اونموقع گرفتیم..و یکمی هول هولکی شد..

چون بعدا مامان و بابام ناراحت شدن که تو چرا حتی به چادر نخریدی و باید چادر رو بختتو میپوشیدی و اینحرفا
از اونورم مامانش وسایل رو سفره ی عقد رو اورده بود ..
خلاصه اونشب ما عقد کردیم و فرداش من خونه مادرشوهر دعوت شدم و خیلی زحمت کشیده بود برام..کلی هم شاباش ریختن سرمون دستشون درد نکنه...
یه روزم ما اقا داماد رو دعوت کردیم خونمون ولی زمانش یادم نیست..


فکر کنم قبل از عید بود که جاری هم دعوتمون کرد و ایشونم حسابی زحمت کشیده بود با برادرشوهر و یمقدار شاباش گذاشته بود تو ظرف که بهم داد..
یدختر ناناز مامانی داره که من عاشقشم.. همش میگه من یدونه زن عمو دارم... خیلی جیگرهههههههه...
روز عید اقا داماد خونه ما دعوت بود بصرف سبزی پلو با ماهی.. و یه روزم مادرشوهر دعوتمون کرد..ولی بعدش یادش اومد که جاری جایی دعوته و نمیتونه بیاد اما به من گفت شما باید بیای و چن روز بعدم که جاری دعوت شد بازم منم دعوت کرد گفت بیا دور هم باشیم...

بعده عید کلا به عروسی و دید و بازدید و دورهمی دوستان اقا داماد گذشت.. یشب هم دعوتمون کردن باغ دوستشون..

برا تعطیلات هم 12 فروردین رفتیم با خانواده شوهر بصرف کباب و 13بدر هم با خانواده ما رفتیم باغ..خیلیم خوش گذشت خداروشکر

از اخر فروردین شروع کردیم به خرید چمدون و وسایلا ..البته ما فقط چیزای رو خریدیم که لازم داریم نه چیزای که مرسومه...یه سری هم بیشتر چمدون نخریدیم.. اول اونا وسایل منو بیارن.. بعد من چمدونو خالی کنم وسایل اقا داماد رو ببرم براشون..
با خودمون فکر کردیم که چکاریه دو سری چمدون بخریم و بیخود بیفته کنج خونه..
اخرای فروردین وسیله هامم بردم گذاشتم خونمون.. تا مامان اینا کم و کسریاشو بخرن.. هفته قبلم رفتیم خونه رو چیدیم و تا حدودی خیالمون راحت شد.. اما هنوز کار داره و کلی وسیله باید خرید بشه..


چهار سال سرویس خوابم خونه گذاشته بودم هیچیش نشد.. تا هفته قبلشم چک کردم سالم بود اما اونشب که اومدیم جهازمو ببریم خونه خودمون دیدم هی وای من بس هوا گرم شده موریانه زده.. واییییییی که چقدر ناراحت شدیم.. بابا بیچاره خیلی تحت فشاره مجبور شد دوباره برام سرویس خواب بخره..از اونور اقا داماد گفتش من رو تشک فنری نمیتونم بخوابم  بخاطر دیسک کمرش و باید سفت باشه.. بدشانسی هرجا میرفتیم تشک رو عوضش نمیکردن.. تا یجا پیدا شد گفتش دویست ازتون میخرم.. یعنی کمتر از قیمت خودش.. حالا ببینم چکار میکنیم..
قبلا یه فر تو کار خریده بودم که سابق با گاز رومیزی بندازه تو کابینت..
ولی خونه مون کابینتش چوبی نیست و نمیشه هم گاز رو میزی انداخت.. اقا داماد  گفتش باید فرگاز میخریدی..بماند که بابدبختی یجایی رو پیدا کردیم که ازمون خرید تا ما تونستیم یه فرگاز بخریم...


بازار اتیش گرفتهههههههههههههه..یعنی علنا میتونم بگم قدرت خرید اصلا ندارم...چهار پنج سال قبل که جهیزیه خریدم ..هرچیزی تو بازار بود و رو بورس بود گرفتم.. برا زمان خودش شیک و باکلاس بود.. دیگه همونا رو دارم میبرم ..ظرف اضافه نخریدم چون زیاد دارم..خواستم یه سرویس شیش تایی بفروشم جدیدا بخرم.. یک وهفتصد قیمت کردن و گفتن واقعا خل شدی اگه میخای بفروشی..لومینارک اصله... دو سرویس دیگ دارم یکیشو الان گرفتم گرانیته یکیش چدن.. چهار سرویس گرفتم  که یکیش شیش تایی و دم دستی هست.. دوتا هم سرویس کریستال یکی رنگی یکی سفید...سرویس گل سرخی هم مامان بهم داده..و باقی چیزا و کالای بزرگ..کلا تو شهر ما همه چی با عروسه.. دوماد خونه لخت تحویل میده...

از اول قرارمون گفتن سه چهار ماه بیشتر عقد نمونیم.. از اونا اصرار که قبل رمضون عروسی باشه.. از ما انکار که تو شهریور باشه..
خلاصه اخرش مامان گفت اگر رسیدیم چشم.. ما هم سریع کارامونو جفت وجور کردیم و قرار شد اوایل خرداد عروسیمون باشه.. نوبت ها رو هم گرفتیم..
فقط یه مشکلی هست... زن داییش که دیالیزیه هی حالش بد میشه و حال ما هم با اون بد میشه دعا کنید اتفاق بدی نیافته و خدا خودش کمکمون کنه.. پریشبم داییش از خارج برگشت و عمل قلب باز داشت با کلی ریسک بالا که خیلی زجر کش شدیم و خداروشکر بخیر گذشته تا الان
ان شاءالله به خوبی وخوشی مراسم بگذره.. خیلی برام دعا کنید
این وسط مسطا بحث و ناراحتی هم با اقا داماد سر مسایل مختف داشتم و اعصابهایی ازم خورد شد اما گذشت کردیم و دعا کنید که خوشبخت بشم چون اینبار دیگه تحمل ندارم..تا هفتهی قبلم یه دعوای بزرگی باهم کردیم و خیلی ناراحتی بینمون پیش اومد.. من لجباز ایشونم لجباز..

خداروشکر خانواده شوهرم خوبن و صد وهشتاد درجه متفاوتن با قبلی.. خیلی خیلی فرق دارن.. مادرشوهرم مث مامان خودمه.. جاریمم مث خواهرم.. اصلا حسود نیست و تو چیدن جهازم خیلی کمک کرد بهم و زحمت کشید
تا اینجاش خداروشکر.. از اینجا به بعدم سپردم دست خدای مهربون

پ ن: یه مطلب هست نمیدونم گفتم یا نه.. یه روز بعد از ازمایش خون...همسر سابق اقا داماد بهم پیام داد و زنگ زد.. صبحشم رفته بود محل کارم.. یعنی یه اعصابی از ما خورد کرد که من به مرز سکته رسیدم و گفتم الان سکته میکنم.. حالم بد شد.. تو تنهایی خودم سوختم و ساختم و با اقا داماد جر و بحث و ناراحتی پیش اومد و اون حالش بد منم بد.. تا دست رو قران نذاشت خیالم راحت نشد.. اون بیشرف فقط میخواست حال مارو خراب کنه و رابطه ما رو به هم بزنه.. ولی من نذاشتم به هدفش برسه و زدم تو پوزش.. نمیدونم چرا دیشب خوابشو میدیدم .. داشت شوهرمو از دستم درمیاورد و اونو به طرف خودشو میکشید.. در واقع با کابوس از خواب بیدار شدم..
نذاشتم خانوادم از حرفاش چیزی بدونن وگرنه خیلی بد میشد



نوشته شده در شنبه 21 فروردین 1395 ساعت 12:17 ب.ظ توسط ela نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak