تبلیغات
روزنوشت - برگ هشتم


























روزنوشت

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،او جانشین همه ی نداشته های من است

این پست طولانیست
خب میخوام کامل هرچیزی رو که تو این یکی دوماهه در رابطه با آشنایی ما رخ داده بنویسم واستون
یه چند سالی بود من دنبال یه کلاسی بودم که بهش به شدت علاقه داشتم و جزو علایق بچگیم بود اما از اونجا که شهرستان یکم محدودیت داره و یسری کلاسا اصلا برگزار نمیشه یه چن سالی بود که دیگه من از فکرش دراومده بودم
تا اینکه دوستم پیام داد که پاشو که آرزوت داره برآورده میشه و قراره یه دوره ای بصورت مقدماتی تشکیل بشه و اسمتو نوشتم و اینحرفا...خب ما رفتیم کلاس و اونجا یه نفر اومد که خیلی برا من آشنا میزد.. هی میگفتم کجا دیدمش... خلاصه نشستیم سر کلاس و موقع حضور غیاب یهو فهمیدم اوا اینکه دوست قدیمی و آشنامون هست که!
فکر کنین از راهنمایی به اینور دیگه ندیده بودمش و فقط با تلفن و تماس در ارتباط بودیم.. این دو سه ساله دیگه اصلا ازش هیچ خبری نداشتم..دیدم ایشونم خیلی تعجب کرده و گفت فلانی تویی چقدر عوض شدی و اینحرفا...

بعده کلاس اومد پیشمو صحبت کردیم و گفتش من عقد کردم امسال و شما چه کردی حتما بچه داری که من گفتم نه بابا من جدا شدم.. خیلی تعجب کرد و گفت حتما خیری درش بوده و ناراحت نشو و اینحرفا
رفتیم خونه دیدیم مارو بردن تو گروه واتساپ و ایشونم هست و به هم پیام دادیم.. صحبت کردیم.. علت جدایی پرسید و یکمم من پیشش درد و دل کردم و گفتش رو من حساب کن و..
خلاصه یه چن وقتی هم همدیگرو میدیدم هم تو واتساپ در ارتباط بودیم.. تا اینکه ساعت کلاسای من جور نمیشد و من کلاسمو انداختم سکشن دو .. و ایشونو ندیدم ..یه روز تو وات پیام داد که هستی محل کارت بیام پیشت....اومد و دیدم با یه نفر هست..خودش باهام صحبت کرد واون آقاهه هم کار داشت..و یکم در موردش صحبت کردیم..
خب من فکر کردم شوهرشه ....و کارشون انجام شد و رفتن

تا اینکه تو وات پیام داد که میخوای چجور شوهری داشته باشی و ملاکات چیه و ..
یکی دو هفته هر سری صحبت میکردیم..
یکی دو بار دیگه م اون آقا برای ادامه ی کارش اومد .. تا اینکه فهمیدم شوهرش نیست ..چون بر حسب اتفاق کار شوهرشون به پست ما خورد و من از رو اسمشون متوجه شدم همسر دوستمه و تازه فهمیدم اون کسی که قبلا باهاش بوده شوهرش نیست
ولی بازم یه درصد فکر نکردم از اومدنشون قصد و نیتی داشته باشن.. اصلا تو این فکرا نبودم
یه روز بهم گفت یکی هست قبلا ازدواج کرده و خیلی پسر خوبیه اگه بیاد قبول میکنی.. که منم گفتم حرفشو نزن محاله بابا قبول کنه.. و مطمئنم همه مخالفت میکنن..و این بحث تموم شد

فکر میکنم از اول اشنایی تا اون قضیه چیزی حدود دوماه گذشت.. تا اینکه یه خواستگاری برام اومد که از هرچی خواستگاره متنفر شدم یعنی دقیقا نقطه عگس اونچیزی که میخواستم.. انقدر اعصابم خورد بود چون بازی تئاتر مورد علاقمو به خاطر اون از دس دادم و نتونستم برم..

در مورد این قضیه با دوستم صحبت کردم و از بس ناراحت بودم بهش گفتم اینجوری شده و همچین آدمی اومده.. کلا از زندگی ناامید شده بودم..
تا خودش پیام داد که اون پسری که گفتم خیلی خوبه و از اقوام هست.. سنش کمه به قیافشم نمیخوره که انقدر سن داشته باشه.. خانواده سرشناسن ولی مشکلش اینه که قبلا ازدواج کرده و جدا شده. و تو دیدیش و میشناسیش.. و اونجا بود که فهمیدم منظورش اون اقا ایه که اوندفه همراهش بود و پسر عمه شونه.... که البته باز مجددا من بشدت مخالفت کردم
ولی از ایشون اصرار از من انکار
هی اصرار که حالا تو بگو بیاد ببینیش بعد جواب رد بده..مث بقیه که اومدن.. گفتم بذار فکر کنم..
حقیقتا برا من که مهم نبود چون شرایطمون مثل هم بود هرچند من دختر بودم و ایشون ازدواج کرده بودن اما تو این اجتماع در اصل قضیه فرقی نمیکرد و هردو مطلقه محسوب میشدیم اما مطمئن بودم خانواده بشدت مخالفت میکنن.. یهفته فقط داشتم فکرمیکردم و جرات  اینکه به خانواده بگم همچین کسی هست رو نداشتم.. در نهایت با تشویق دوستم دل و زدم به دریا و با خواهرم صحبت کردم!
حالا تو پرانتز اینو داشته باشید

یشب قبل از اینکه دوستم بهم بگه مامان بهم گفت هم خواهرت هم دختر اونیکی خواهرت خواب دیدن که تو داری عقد میکنی ....تازه تو خواب میگفتن پسره 33 سالشه.. خب این تا اینجا...
یه روز داشتیم شوخی میکردیم هی همکارم میگفت عید عروسی وعقد زیاد داریم و اینا .. مام داشتیم اذیتش میکردیم که اره ما هم عروسی داریم و هی میگفت مال کی.. که خواهرم گفت مال حلی!
خیلی الکی و به شوخی.. یعنی اصلا هیچ قضیه ای نبود و سر اذیت داشتیم صحبت میکردیم
تا اینکه این قضایا تو یهفته اتفاق افتاد و بماند که من چقدر زجر کشیدم تا به خواهرم گفتم ایشون مطلقه س ..و فکر میکردم عکس العمل نشون بده ولی خیلی ریلکس  گفت خب مگه چیه .. دیگه اون نباید ازدواج کنه؟ شرایطتونم که مث همه ولی میدونم مامان و بابا مخالفت میکنن.. تا اخر اونهفته همه فهمیدن و داداشمم و خواهرام گفتن هرجور خودت صلاح میدونی و از نظر ما عیب نیست و اینا
اما بابا بشدت مخالفت میکرد و مامانم که هرچی بابا بگه.. تا یهفته خواهرم هی میگفت بابا بذار تا بیان ببینیشون مث بقیه که اومدن بعد جواب رد بدین.. اصلا ببینیم کی ان و چی ان!
حتی تا شب خواستگاری بابا مخالفت شدید میکرد با این وجود نمیدونم چطور شد که اومدن.. از یهفته قبلش گفتم شنبه تشریف بیارین چون خانواده  میخواستن برن شیراز..

وقتی اومدن دیدیم همدیگرو صحبت کردیم... خانواده ها از هم خوششون اومد ولی بابا نیومد داخل...شوهرخواهرا و بقیه اومدن
نمیدونم چرا این سری من یه حسی داشتم و تو دلم میومد که این جور میشه.. حتی خانوادمم میگفتن
خلاصه گفتن خبر از خودتون..
دو هفته دقیق شد تا مجددا اجازه دادم شنبه بیان ..نمیدونم چرا همش به شنبه میخورد ایندفه م قبلش خودم مسافرت بودم و رفتیم بندر برا تفریح


البته یه هفته ای بود که با اجازه خانواده با هم بصورت واتساپی در ارتباط بودیم و من هرچی سوال میومد تو ذهنم ازش میپرسیدم.. این دو هفته م بابت تحقیق  و فکر کردن من گذشت.. از هرکی ام پرسیدیم گفتن خوب و عالی ان هم خودش هم خانوادش و دلیل طلاقشم بیشتر زنه مقصر بوده..و از تحقیقات و حرفای خودشون کاملا متوجه شدیم که خانومه اصلا صلاحیت نداشته و اهل زندگی نبوده ..
شنبه اومدن و صحبت کردیم .. ایندفعه بابا اومد چون فهمیده بود خانواده خوبی ان و پسر خوبیه.. تو این مدتم بارها بهم گفته بود درست فکراتو بکن اگه من مخالفت میکنم دلیلش این نیست که بگم طلاق گرفته نمیخوام.. میترسم کسی بابت این موضوع بهت چیزی بگه و متلکی بشنوی که ناراحتت کنه..
من ناراحت اینم که تو ناراحت نشی که کسی چیزی به تو نگه
وگرنه من هیچ مشکلی ندارم..


خیالم که از  بابا راحت شد فکرامو کردم و یکدل شدم با خودم.. فقط میترسیدم که نکنه مشکلی باشه یا خوب درنیاد..متوسل شدم به بی بی زینب و همش از شهدا میخواستم کمکم کنن( بحث شهدا شد اینم بگم .. بهم گفت زمانیکه شهدای گمنام اورده بودنشون ازشون خواستم کمکم کنن و زن خوب نصیبم کنن در غیر اینصورت قید ازدواجو میزنم..که اتفاقا من خودمم همین فکرو کرده بودم و از شهدا خواسته بودمم..و زمانیکه از رو تابوت شکلات میدادن به مردم.. وقتی سربازه مشتشو به سمت من گرفت دیدم تسبیح سفید وخوشگلی بین شکلاتا هست.. خانوم همسایه بهم داد و گفت به دل بگیر که این خودش یه نشونه س و مطمئن باش که اتفاقات خوب میافته واست )


خلاصه اونروز خیلی حالم بد بود و سر این قضیه که اینده چی میشه و اینا سخت ناراحت بودم...هی میرفتم تو اینستا و باعکس شهدا صحبت میکردم همش میگفتم خدایا یه نشونه بده که من ازتصمیمم مطمئن شم.. خیلی خیلی برام سخت بود تصمیم گیری.... تا اینکه یه اقایی اومد محل کارم خوشروو و خوب...
بهم گفت چن ماه قبل اومدم و نوبتم کنسل شده ..نگاه کردم دیدم آره فرمش هست... گفتم دو سه ماه گذشته و مجددا باید براتون نوبت بگیرم چرا انقدر دیر ..گفت اخه دوماهه که ایران نبودم و رفته بودم فلان جا!
خیلی تعجب کردم گفتم برای دفاع!!!!
گفت بله! گفتم چطور؟ اخه از اینجا که کسی اعزام نشده.. گفتش نه از سمت دیگه ای رفتم و کسی خبر نداره.. الانم فرمانده مون شهید شده اومدیم برا تشییع جنازه !
یکم تعجب کردم..اخه من اونموقع تو یه حالی بودم ..و تا چن دقیقه قبلش با شهدای مدافع صحبت میکردم و التماسشون میکردم کمکم کنن! خیلی تعجب کردم گفتم جدی میگین؟ گفت بله  .. دوباره قراره برم.. وقتی فامیلشو پرسیدم دلم یجوری شد.. هم فامیل شوهرم بود!!
خیلی درگیر شدم و ذهنم مشغول شد...با خودم گفتم دیگه نشونه از این بالاتر!!!.. بعد بهش گفتم شمارو به خدا برام دعا کنید که خیلی گیرم.. همونجا برگشت برام دعا کرد ..اونم چه دعایی!!! گفت تو اسفند ماه عازمم رفتم حرم بی بی زنگ میزنم محل کارتون صحبت کنید!


خب تا اینجاش که هیچ..من میگم همش اتفاقی بود!!ً

فرداش من جواب مثبت دادم و سه روز بعدش یعنی چهارشنبه فک کنم 28 بهمن بود رفتیم ازمایش.. اقا ما رفتیم نمونه ها رو تحویل بدیم... باورتون نمیشه.. دیدم اون اقاهه مدافع حرم گوشه ازمایشگاه وایساده.. بخدا قسم یه حالی شدم که نگو!!!
من مطمئنم همه ی اینها یه نشونه س و هرگز اتفاقی نبوده اخه اونجا مختص ازدواجیا بود و اینکه دقیق باید روزیکه من میرفتم ایشون اونجا باشن؟؟ حتی سلام علیکم کرد باهام...
دیگه مطمئن شدم که عنایت خدا و بی بی زینبه و به فال نیک گرفتم و خداروشکر میکنم


همونروز رفتیم برا صیغه که نبود و تلفنی برامون خوند...
شبشم که بله برون بود و انگشتری برام نشون اوردن که تو پست قبلش نوشتم راجع بهش
الانم قرارشده  که پس فردا بریم محضریش کنیم .. خیلی ساده بدون هیچ مراسمی..
بجاش برا عروسی سفره و مراسم کیک و حلقه داشته باشیم
تا الانشم خداروشکر من هیچ بدی ازشون ندیدم و خدراو واقعا شکر میکنم
ببخشید خسته تون کردم

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 10:37 ق.ظ توسط ela نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak