تبلیغات
روزنوشت


























روزنوشت

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست،او جانشین همه ی نداشته های من است

سلام دوستان
امان از دست میهن بلاگ...نه میتونم خودم واسه دوستام نظرامو ثبت کنم..نه نظر اونا ثبت میشه..کلا قاط زده
نمیدونم تا کی قراره هی خونه عوض کنم
خسته شدم از این وبلاگ به اون وبلاگ
فعلا یه وب ساختم تو بلاگ اسکای میتونید اونجا با من همراه باشید
 www.khanomesib.blogsky.com

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1396 ساعت 08:41 ب.ظ توسط ela نظرات |

سلام دوستای گلم
ببخشید که اینهمه منتظرتون گذاشتم حالم مساعد نبوده
کلا حساب از دستم در رفته
خب بهتون بگم یماه دیگه بیشتر تا اومدن نی نی نموندههههههه هوراااااااااااااااا
دکتر واسم زده 9 خرداد
البته هنوز مشخص نیست که طبیعی باشم یا سزارین ..توکل برخدا

باورتون میشه من هنوز ویار دارم صبح ها؟
نمیدونم پست قبل دقیقا تا کجا گفتم اما مراسم قران گردنیمو برگزار کردم فک کنم روز پرستار بود..منم به مناسبت فارغ التحصیلی خواهرزادم از دانشگاه یه عروسک بافتنی سفارش داده بودم که اونشب تقدیمش کردم..یه جفت عروسک نانازم برا خودم سفارش داده بودم که بعده عید اماده ش کرد..
مراسمم همونجور که میخواستم خلوت بود.. فقط خانواده خودم بودن و خانواده همسرم که جاریم.. مادربزرگ همسر.. زن عمو و خاله و عمه ی همسر هم حضور داشتن...
مادرم خیلی زحمت کشید و حدود سه و نیم واسم قران طلا و زنجیرشو گرفته بود به اضافه یک دست لباس که خرید و دوختش حدود دویست تومن دراومد..روسری..چادر..کفش و یک سبد پر از شکلات تزیین شده و چند دیس میوه که شامل موز و خیار و سیب زرد و قرمز..پرتقال و نارنگی بود و یک دیس شیرینی و چای هم که درست کردن

اولشم خاله شوهرم زیارت عاشورا و حدیث کسا زحمت کشید خوند و بعدشم قران رو نشون دادن و مادرشوهرم به اصرار مادرم خودش انداخت گردنم و کل زدن
خلاصه یکم نشستن و صحبت و اینحرفا بعدشم مهمونی تمام شد..البته من واسه مردونه که نیومده بودن جدا داخل ظرف گذاشتم و به تک تکشون دادم... دو تا ظرف هم جدا گذاشتم برا دو تا همسایه ها


اینم اضافه کنم که  قبلش رفتم ارایشگاه اصلاح و کوتاهی مو
همون روزم رفتم پیش خانوم دوست همسرم که موهامو درست کنه و ارایشمم کرد.. بعدشم رفتم عکاسی و چند تا عکس انداختیم ..البته همه ی اینا با حال نامساعد و با فاصله بود.. سعی کردم بینش استراحت داشته باشم که حالم بد نشه..
خداروشکر اونشب حالم بد نشد ولی فرداش تلافیشو سرم دراورد و افتادم رو استفراغ


هی بهم میگفتن بری ماه بالاتر تهوعت کم میشه.. اینو بخور اونو نخور.. همه چیزو رعایت کردم هرچی ام میگفتن خوبه میخوردم ولی اثر نداشت... از ماه هفت خداروشکر کمتر شد.. ماه هشت رسید به روزی یبار ..الانم که هنوز نرفتم تو ماه نه.. فعلا هفته 34 هستم و هفته ی 36 پا میذارم تو ماه نهم
استرس زیاد دارم ولی سعی دارم کنترلش کنم..شبا بشدت بدخواب شدمم و تاصبح بیدارم و فرداش بخاطر بیخوابی حالم بد میشه..لگن درد و کمر درد که رو شاخمه..
ان شالله که بسلامتی بگذره

برا عیدی امسال هم که باید مادر زحمتشو میکشید.. من دوست داشتم نیارن چون خرج سیسمونی هم رو دستشون بود
اما مامان دلش طاقت نگرفت و زحمت کشید یک سکه تمام و چند نوع شیرینی مخصوص نوروز.. سمنو.. سبزه..سفره هفت سین و ماهی و یه دست لباس و تخم مرغ رنگی اورد.. همونشبم زنگ زدم جاری و مادر شوهرم  اومدن و تقسیم کردیم و برا تمام خانواده و اطرافیان همسر بردیم..چون مراسم قران گردنی هم دعوتی نداشتیم مادرم گفت زیاد میارم که به بقیه م بدید...سه تا ظرف هم گذاشتم برا سه تا همسایه ها.. اونیکی یشهر دیگس ولی اونشب اومده بود


پدرشوهرم و جاریم زحمت پخششو کشیدن یه سینی هم موند که شوهرم خودش زحمت کشید.. یا اینکه مریض بود ولی همه رو برد.. اونشب چه بارونی میومد با چه شدتی خدا میدونه ولی خداروشکر همه رو بردن

سرویس خواب هم که من با عکس انتخابشون کرده بودم  که درستش کنن قبل عید حاضر شد و  اوردن خونه..
که البته از بعده عید شروع کردیم به چیدنش.. ابجیا و مادرم زحمتشو کشیدن..
من فقط یه روز نیم ساعت رفتم سیسمونی فروشی و گهواره و کالسکه و کالای بزرگشو انتخاب کردم و برگشتم خونه

هفته ی 27 بود که رفتم سونو و خداروشکر جفتم بالا رفته بود  اما نی نی هنوز با پا بود.. که ان شالله نهم همین برج باز میرم سونو ببینم وضعیتش نی نی چطوره
ماما بهم گفته زیاد راه نرو.. پله نرو.. استراحت کن تا به هفته 36 برسی..خداروشکر عفونت ادراریمم کم شده بود به نسبت قبل

اما این مدت حدود دو هفته درگیر مریضی همسرم بودیم.. بیخود و خیلی ناگهانی سرگیجه و فشار بالا داشت..که خوب نمیشد... متخصص اعصاب رفتیم.. سونو کرد و ازمایشات.. ان شالله فردا بره دکتر ببینم نظرش چیه.. نگرانم..

از عید بگم که امسال خداروشکر تو خونه ی خودمون سفره چیدیم و دعا خوندیم.. بعدش رفتیم خونه ی مادرم  عید دیدنی که ناهار دعوتشون بودیم و سبزی پلو ماهی خوردیم..اگه خاطرتون باشه چند روز اول عید مدام بارونی بود هوا.. از اونجا رفتیم خونه مادرشوهرم عید مبارکی کردیم و جاری هم اومد.. منم چند تا خروس نمدی درست کرده بودم که داخلش عیدی بذارم بدم بچها که اونجا به دختر جاری هم دادم

نمیدونم چندم عید بود که مادرشوهرم دعوتمون کرد...اخه اونم یماه بود از قبل عید حالش بد میشد شدید .. زیاد تعریفی نداشت ازش توقع نداشتیم ولی بازم زحمت کشیدن از بیرون غذا گرفتن و مهمونمون کردن

روز زن هم که رفته بودیم خونه ی مادرشوهرم... پدرشوهر زحمت کشید صد تومن به من هدیه داد صدتومن به جاری پنجاه تومنم به دخترش.. که گفت پنجاه تومنش بخاطر روز زن و پنجاه تومن دیگه م برا عیدیتون باشه..
خونه ما هم مادرم و داداشم بهم چک پنجاهی دادن..شوهر خواهر بزرگمم به هممون نفری ده تومن زحمت کشید داد
همسری هم یه چک پنجاهی زحمتشو کشید که منم تو روز مرد جبران کردم واسش
واسه مامانا روز زن روسری خریدم..واسه پدرشوهرم فلش گرفتیم که لازم داشت..واسه پدرمم پیرهن..که تقریبا همش تو یه رنج قیمت بود
جاریمم روز مادر پارسیان و روز پدر صندلی راحتی هدیه داده بود
خلاصه بعده عید تا چند روز هرجا میتونستیم رفتیم عید دیدنی ولی حال من اصلا خوش نبود..
یه روزم عروسی زن دوست شوهرم بود که رفتیم و بعدش من بشدت مریض شدم..
21 ام هم عروسی دوست صمیمی همسر بود که با خانواده همسر همگی رفتیم اونم من حالم خوش نبود زیاد نموندم

 یازده بدر هم شبش دعوت عمه همسری باغ بودیم به مناسبت دکتر شدن پسرش که ماهم رفتیم ولی از بس حالم بد بود حتی ننشستیم برا شام و بهمون دادن و برگشتیم.. یکساعت بعدشم رفتیم باغ پدرم که به مناسبت فارغ التحصیلی خواهرزادم قرار بود بهمون شام بدن
بماند که من با چه حالی رفتم و اومدم.. فقط به این خاطر که ازم ناراحت نشن....
البته یازده بدر ظهرش دعوت مادرم بودیم... که شبشم دوتا باغ دعوت بودیم با اون حالم رفتم...
دوازده بدر هم رفتیم با خانواده خودمون.. و سیزده بدر هم با خانواده همسر.. انقدر که هرجا رفتیم کباب بهمون دادن دیگه حالمون داشت بد میشد ...
البته باغ پدرم خالی بود و ما کلید برداشتیم روز سیزده با خانواده همسر رفتیم اونجا..چون جا مشخص نکرده بودن..که زودم برگشتیم ..همه خسته بودن دیگه


چند روز قبلم همسر نوبت گرفت برا پدر و مادرش که مریضن تو یکی از شهرای اطراف بردشون دکتر..که مادرشوهرم فعلا امپول تزریق کردن و نیازی به تعویض کشکک زانو نداره تا دوماه.. پدرشوهرمم باید دیسکشو عمل کنه اما فعلا باید رماتیسمشو درمان کنه و باید حتما بره شیراز
که احتمالا تو این یکی دو هفته اینده همسر زحمتش بکشه و باز ببرتشون  دکتر
از شهرستان که برگشتن یچند تا سوغاتی برا منو نی نی هم زحمت کشیده بودن که دیشب رفتم خونشون ازشون تشکر کردم


میدونم میدونم خیلی درهم برهم و خیلی طولانی شد باید منو ببخشید چون هرجا هرچی یادم میومد مینوشتم بذارید به پای مریض احوالیم
نی نی هم شمارو میبوسه..

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1396 ساعت 06:59 ب.ظ توسط ela نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن 1395 ساعت 12:07 ب.ظ توسط ela نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت 06:38 ب.ظ توسط ela نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد 1395 ساعت 08:02 ب.ظ توسط ela نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر 1395 ساعت 04:03 ق.ظ توسط ela نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ساعت 11:29 ق.ظ توسط ela نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت 1395 ساعت 10:43 ق.ظ توسط ela نظرات |

سلام دوستان و همراهان جان
خوبین خوشین سلامتین؟
عیدتون مبارک باشه ان شاءالله سال بسیار خوبی داشته باشین.. البته عذرخواهی میکنم که با تاخیر پست میذارم
اصلا وقت و حوصله نوشتن نداشتم
بلگفاییا هی میام نظر بذارم واستون مینویسه درج پیام تبلیغاتی امکان پذیر نمیباشد.. البته برای بعضی وبلاگا.. زحمت بکشید رمزاتونم برام بذارید ندارم خب

بریم سراغ تعریفی جات که نصفش یادم رفته(تا حالا چندین بار اومدم بنویسم ولی هر بار به علتی نشده)
 خب ما 18 اسفند به اتفاق خانواده داماد و خانواده خودم رفتیم محضر... با توجه به اینکه من هیچ خریدی انجام نداده بودم.. و قرار گذاشته بودیم بعده عید باشه خریدمون..نه چادری نه حلقه ای ..هیچ و هیچ

لباس نامزدیمو پوشیدم ..چادرمم مال خودم بود.. ارایشمم خودم کردم.. از خانواده اونا همشون بودن اما از خانواده ما شوهرابجی کوچیکه.. خواهرم که شلمچه بود و دوتا نوه ها نبودن..
چون بخاطر ایام فاطمیه بود و نمیخواستیم به دهه دوم بخوریم.. دو روز بعدشم قمر در عقرب شروع میشد..عقد رو اونموقع گرفتیم..و یکمی هول هولکی شد..

چون بعدا مامان و بابام ناراحت شدن که تو چرا حتی به چادر نخریدی و باید چادر رو بختتو میپوشیدی و اینحرفا
از اونورم مامانش وسایل رو سفره ی عقد رو اورده بود ..
خلاصه اونشب ما عقد کردیم و فرداش من خونه مادرشوهر دعوت شدم و خیلی زحمت کشیده بود برام..کلی هم شاباش ریختن سرمون دستشون درد نکنه...
یه روزم ما اقا داماد رو دعوت کردیم خونمون ولی زمانش یادم نیست..


فکر کنم قبل از عید بود که جاری هم دعوتمون کرد و ایشونم حسابی زحمت کشیده بود با برادرشوهر و یمقدار شاباش گذاشته بود تو ظرف که بهم داد..
یدختر ناناز مامانی داره که من عاشقشم.. همش میگه من یدونه زن عمو دارم... خیلی جیگرهههههههه...
روز عید اقا داماد خونه ما دعوت بود بصرف سبزی پلو با ماهی.. و یه روزم مادرشوهر دعوتمون کرد..ولی بعدش یادش اومد که جاری جایی دعوته و نمیتونه بیاد اما به من گفت شما باید بیای و چن روز بعدم که جاری دعوت شد بازم منم دعوت کرد گفت بیا دور هم باشیم...

بعده عید کلا به عروسی و دید و بازدید و دورهمی دوستان اقا داماد گذشت.. یشب هم دعوتمون کردن باغ دوستشون..

برا تعطیلات هم 12 فروردین رفتیم با خانواده شوهر بصرف کباب و 13بدر هم با خانواده ما رفتیم باغ..خیلیم خوش گذشت خداروشکر

از اخر فروردین شروع کردیم به خرید چمدون و وسایلا ..البته ما فقط چیزای رو خریدیم که لازم داریم نه چیزای که مرسومه...یه سری هم بیشتر چمدون نخریدیم.. اول اونا وسایل منو بیارن.. بعد من چمدونو خالی کنم وسایل اقا داماد رو ببرم براشون..
با خودمون فکر کردیم که چکاریه دو سری چمدون بخریم و بیخود بیفته کنج خونه..
اخرای فروردین وسیله هامم بردم گذاشتم خونمون.. تا مامان اینا کم و کسریاشو بخرن.. هفته قبلم رفتیم خونه رو چیدیم و تا حدودی خیالمون راحت شد.. اما هنوز کار داره و کلی وسیله باید خرید بشه..


چهار سال سرویس خوابم خونه گذاشته بودم هیچیش نشد.. تا هفته قبلشم چک کردم سالم بود اما اونشب که اومدیم جهازمو ببریم خونه خودمون دیدم هی وای من بس هوا گرم شده موریانه زده.. واییییییی که چقدر ناراحت شدیم.. بابا بیچاره خیلی تحت فشاره مجبور شد دوباره برام سرویس خواب بخره..از اونور اقا داماد گفتش من رو تشک فنری نمیتونم بخوابم  بخاطر دیسک کمرش و باید سفت باشه.. بدشانسی هرجا میرفتیم تشک رو عوضش نمیکردن.. تا یجا پیدا شد گفتش دویست ازتون میخرم.. یعنی کمتر از قیمت خودش.. حالا ببینم چکار میکنیم..
قبلا یه فر تو کار خریده بودم که سابق با گاز رومیزی بندازه تو کابینت..
ولی خونه مون کابینتش چوبی نیست و نمیشه هم گاز رو میزی انداخت.. اقا داماد  گفتش باید فرگاز میخریدی..بماند که بابدبختی یجایی رو پیدا کردیم که ازمون خرید تا ما تونستیم یه فرگاز بخریم...


بازار اتیش گرفتهههههههههههههه..یعنی علنا میتونم بگم قدرت خرید اصلا ندارم...چهار پنج سال قبل که جهیزیه خریدم ..هرچیزی تو بازار بود و رو بورس بود گرفتم.. برا زمان خودش شیک و باکلاس بود.. دیگه همونا رو دارم میبرم ..ظرف اضافه نخریدم چون زیاد دارم..خواستم یه سرویس شیش تایی بفروشم جدیدا بخرم.. یک وهفتصد قیمت کردن و گفتن واقعا خل شدی اگه میخای بفروشی..لومینارک اصله... دو سرویس دیگ دارم یکیشو الان گرفتم گرانیته یکیش چدن.. چهار سرویس گرفتم  که یکیش شیش تایی و دم دستی هست.. دوتا هم سرویس کریستال یکی رنگی یکی سفید...سرویس گل سرخی هم مامان بهم داده..و باقی چیزا و کالای بزرگ..کلا تو شهر ما همه چی با عروسه.. دوماد خونه لخت تحویل میده...

از اول قرارمون گفتن سه چهار ماه بیشتر عقد نمونیم.. از اونا اصرار که قبل رمضون عروسی باشه.. از ما انکار که تو شهریور باشه..
خلاصه اخرش مامان گفت اگر رسیدیم چشم.. ما هم سریع کارامونو جفت وجور کردیم و قرار شد اوایل خرداد عروسیمون باشه.. نوبت ها رو هم گرفتیم..
فقط یه مشکلی هست... زن داییش که دیالیزیه هی حالش بد میشه و حال ما هم با اون بد میشه دعا کنید اتفاق بدی نیافته و خدا خودش کمکمون کنه.. پریشبم داییش از خارج برگشت و عمل قلب باز داشت با کلی ریسک بالا که خیلی زجر کش شدیم و خداروشکر بخیر گذشته تا الان
ان شاءالله به خوبی وخوشی مراسم بگذره.. خیلی برام دعا کنید
این وسط مسطا بحث و ناراحتی هم با اقا داماد سر مسایل مختف داشتم و اعصابهایی ازم خورد شد اما گذشت کردیم و دعا کنید که خوشبخت بشم چون اینبار دیگه تحمل ندارم..تا هفتهی قبلم یه دعوای بزرگی باهم کردیم و خیلی ناراحتی بینمون پیش اومد.. من لجباز ایشونم لجباز..

خداروشکر خانواده شوهرم خوبن و صد وهشتاد درجه متفاوتن با قبلی.. خیلی خیلی فرق دارن.. مادرشوهرم مث مامان خودمه.. جاریمم مث خواهرم.. اصلا حسود نیست و تو چیدن جهازم خیلی کمک کرد بهم و زحمت کشید
تا اینجاش خداروشکر.. از اینجا به بعدم سپردم دست خدای مهربون

پ ن: یه مطلب هست نمیدونم گفتم یا نه.. یه روز بعد از ازمایش خون...همسر سابق اقا داماد بهم پیام داد و زنگ زد.. صبحشم رفته بود محل کارم.. یعنی یه اعصابی از ما خورد کرد که من به مرز سکته رسیدم و گفتم الان سکته میکنم.. حالم بد شد.. تو تنهایی خودم سوختم و ساختم و با اقا داماد جر و بحث و ناراحتی پیش اومد و اون حالش بد منم بد.. تا دست رو قران نذاشت خیالم راحت نشد.. اون بیشرف فقط میخواست حال مارو خراب کنه و رابطه ما رو به هم بزنه.. ولی من نذاشتم به هدفش برسه و زدم تو پوزش.. نمیدونم چرا دیشب خوابشو میدیدم .. داشت شوهرمو از دستم درمیاورد و اونو به طرف خودشو میکشید.. در واقع با کابوس از خواب بیدار شدم..
نذاشتم خانوادم از حرفاش چیزی بدونن وگرنه خیلی بد میشد



نوشته شده در شنبه 21 فروردین 1395 ساعت 12:17 ب.ظ توسط ela نظرات |

این پست طولانیست
خب میخوام کامل هرچیزی رو که تو این یکی دوماهه در رابطه با آشنایی ما رخ داده بنویسم واستون
یه چند سالی بود من دنبال یه کلاسی بودم که بهش به شدت علاقه داشتم و جزو علایق بچگیم بود اما از اونجا که شهرستان یکم محدودیت داره و یسری کلاسا اصلا برگزار نمیشه یه چن سالی بود که دیگه من از فکرش دراومده بودم
تا اینکه دوستم پیام داد که پاشو که آرزوت داره برآورده میشه و قراره یه دوره ای بصورت مقدماتی تشکیل بشه و اسمتو نوشتم و اینحرفا...خب ما رفتیم کلاس و اونجا یه نفر اومد که خیلی برا من آشنا میزد.. هی میگفتم کجا دیدمش... خلاصه نشستیم سر کلاس و موقع حضور غیاب یهو فهمیدم اوا اینکه دوست قدیمی و آشنامون هست که!
فکر کنین از راهنمایی به اینور دیگه ندیده بودمش و فقط با تلفن و تماس در ارتباط بودیم.. این دو سه ساله دیگه اصلا ازش هیچ خبری نداشتم..دیدم ایشونم خیلی تعجب کرده و گفت فلانی تویی چقدر عوض شدی و اینحرفا...

بعده کلاس اومد پیشمو صحبت کردیم و گفتش من عقد کردم امسال و شما چه کردی حتما بچه داری که من گفتم نه بابا من جدا شدم.. خیلی تعجب کرد و گفت حتما خیری درش بوده و ناراحت نشو و اینحرفا
رفتیم خونه دیدیم مارو بردن تو گروه واتساپ و ایشونم هست و به هم پیام دادیم.. صحبت کردیم.. علت جدایی پرسید و یکمم من پیشش درد و دل کردم و گفتش رو من حساب کن و..
خلاصه یه چن وقتی هم همدیگرو میدیدم هم تو واتساپ در ارتباط بودیم.. تا اینکه ساعت کلاسای من جور نمیشد و من کلاسمو انداختم سکشن دو .. و ایشونو ندیدم ..یه روز تو وات پیام داد که هستی محل کارت بیام پیشت....اومد و دیدم با یه نفر هست..خودش باهام صحبت کرد واون آقاهه هم کار داشت..و یکم در موردش صحبت کردیم..
خب من فکر کردم شوهرشه ....و کارشون انجام شد و رفتن

تا اینکه تو وات پیام داد که میخوای چجور شوهری داشته باشی و ملاکات چیه و ..
یکی دو هفته هر سری صحبت میکردیم..
یکی دو بار دیگه م اون آقا برای ادامه ی کارش اومد .. تا اینکه فهمیدم شوهرش نیست ..چون بر حسب اتفاق کار شوهرشون به پست ما خورد و من از رو اسمشون متوجه شدم همسر دوستمه و تازه فهمیدم اون کسی که قبلا باهاش بوده شوهرش نیست
ولی بازم یه درصد فکر نکردم از اومدنشون قصد و نیتی داشته باشن.. اصلا تو این فکرا نبودم
یه روز بهم گفت یکی هست قبلا ازدواج کرده و خیلی پسر خوبیه اگه بیاد قبول میکنی.. که منم گفتم حرفشو نزن محاله بابا قبول کنه.. و مطمئنم همه مخالفت میکنن..و این بحث تموم شد

فکر میکنم از اول اشنایی تا اون قضیه چیزی حدود دوماه گذشت.. تا اینکه یه خواستگاری برام اومد که از هرچی خواستگاره متنفر شدم یعنی دقیقا نقطه عگس اونچیزی که میخواستم.. انقدر اعصابم خورد بود چون بازی تئاتر مورد علاقمو به خاطر اون از دس دادم و نتونستم برم..

در مورد این قضیه با دوستم صحبت کردم و از بس ناراحت بودم بهش گفتم اینجوری شده و همچین آدمی اومده.. کلا از زندگی ناامید شده بودم..
تا خودش پیام داد که اون پسری که گفتم خیلی خوبه و از اقوام هست.. سنش کمه به قیافشم نمیخوره که انقدر سن داشته باشه.. خانواده سرشناسن ولی مشکلش اینه که قبلا ازدواج کرده و جدا شده. و تو دیدیش و میشناسیش.. و اونجا بود که فهمیدم منظورش اون اقا ایه که اوندفه همراهش بود و پسر عمه شونه.... که البته باز مجددا من بشدت مخالفت کردم
ولی از ایشون اصرار از من انکار
هی اصرار که حالا تو بگو بیاد ببینیش بعد جواب رد بده..مث بقیه که اومدن.. گفتم بذار فکر کنم..
حقیقتا برا من که مهم نبود چون شرایطمون مثل هم بود هرچند من دختر بودم و ایشون ازدواج کرده بودن اما تو این اجتماع در اصل قضیه فرقی نمیکرد و هردو مطلقه محسوب میشدیم اما مطمئن بودم خانواده بشدت مخالفت میکنن.. یهفته فقط داشتم فکرمیکردم و جرات  اینکه به خانواده بگم همچین کسی هست رو نداشتم.. در نهایت با تشویق دوستم دل و زدم به دریا و با خواهرم صحبت کردم!
حالا تو پرانتز اینو داشته باشید

یشب قبل از اینکه دوستم بهم بگه مامان بهم گفت هم خواهرت هم دختر اونیکی خواهرت خواب دیدن که تو داری عقد میکنی ....تازه تو خواب میگفتن پسره 33 سالشه.. خب این تا اینجا...
یه روز داشتیم شوخی میکردیم هی همکارم میگفت عید عروسی وعقد زیاد داریم و اینا .. مام داشتیم اذیتش میکردیم که اره ما هم عروسی داریم و هی میگفت مال کی.. که خواهرم گفت مال حلی!
خیلی الکی و به شوخی.. یعنی اصلا هیچ قضیه ای نبود و سر اذیت داشتیم صحبت میکردیم
تا اینکه این قضایا تو یهفته اتفاق افتاد و بماند که من چقدر زجر کشیدم تا به خواهرم گفتم ایشون مطلقه س ..و فکر میکردم عکس العمل نشون بده ولی خیلی ریلکس  گفت خب مگه چیه .. دیگه اون نباید ازدواج کنه؟ شرایطتونم که مث همه ولی میدونم مامان و بابا مخالفت میکنن.. تا اخر اونهفته همه فهمیدن و داداشمم و خواهرام گفتن هرجور خودت صلاح میدونی و از نظر ما عیب نیست و اینا
اما بابا بشدت مخالفت میکرد و مامانم که هرچی بابا بگه.. تا یهفته خواهرم هی میگفت بابا بذار تا بیان ببینیشون مث بقیه که اومدن بعد جواب رد بدین.. اصلا ببینیم کی ان و چی ان!
حتی تا شب خواستگاری بابا مخالفت شدید میکرد با این وجود نمیدونم چطور شد که اومدن.. از یهفته قبلش گفتم شنبه تشریف بیارین چون خانواده  میخواستن برن شیراز..

وقتی اومدن دیدیم همدیگرو صحبت کردیم... خانواده ها از هم خوششون اومد ولی بابا نیومد داخل...شوهرخواهرا و بقیه اومدن
نمیدونم چرا این سری من یه حسی داشتم و تو دلم میومد که این جور میشه.. حتی خانوادمم میگفتن
خلاصه گفتن خبر از خودتون..
دو هفته دقیق شد تا مجددا اجازه دادم شنبه بیان ..نمیدونم چرا همش به شنبه میخورد ایندفه م قبلش خودم مسافرت بودم و رفتیم بندر برا تفریح


البته یه هفته ای بود که با اجازه خانواده با هم بصورت واتساپی در ارتباط بودیم و من هرچی سوال میومد تو ذهنم ازش میپرسیدم.. این دو هفته م بابت تحقیق  و فکر کردن من گذشت.. از هرکی ام پرسیدیم گفتن خوب و عالی ان هم خودش هم خانوادش و دلیل طلاقشم بیشتر زنه مقصر بوده..و از تحقیقات و حرفای خودشون کاملا متوجه شدیم که خانومه اصلا صلاحیت نداشته و اهل زندگی نبوده ..
شنبه اومدن و صحبت کردیم .. ایندفعه بابا اومد چون فهمیده بود خانواده خوبی ان و پسر خوبیه.. تو این مدتم بارها بهم گفته بود درست فکراتو بکن اگه من مخالفت میکنم دلیلش این نیست که بگم طلاق گرفته نمیخوام.. میترسم کسی بابت این موضوع بهت چیزی بگه و متلکی بشنوی که ناراحتت کنه..
من ناراحت اینم که تو ناراحت نشی که کسی چیزی به تو نگه
وگرنه من هیچ مشکلی ندارم..


خیالم که از  بابا راحت شد فکرامو کردم و یکدل شدم با خودم.. فقط میترسیدم که نکنه مشکلی باشه یا خوب درنیاد..متوسل شدم به بی بی زینب و همش از شهدا میخواستم کمکم کنن( بحث شهدا شد اینم بگم .. بهم گفت زمانیکه شهدای گمنام اورده بودنشون ازشون خواستم کمکم کنن و زن خوب نصیبم کنن در غیر اینصورت قید ازدواجو میزنم..که اتفاقا من خودمم همین فکرو کرده بودم و از شهدا خواسته بودمم..و زمانیکه از رو تابوت شکلات میدادن به مردم.. وقتی سربازه مشتشو به سمت من گرفت دیدم تسبیح سفید وخوشگلی بین شکلاتا هست.. خانوم همسایه بهم داد و گفت به دل بگیر که این خودش یه نشونه س و مطمئن باش که اتفاقات خوب میافته واست )


خلاصه اونروز خیلی حالم بد بود و سر این قضیه که اینده چی میشه و اینا سخت ناراحت بودم...هی میرفتم تو اینستا و باعکس شهدا صحبت میکردم همش میگفتم خدایا یه نشونه بده که من ازتصمیمم مطمئن شم.. خیلی خیلی برام سخت بود تصمیم گیری.... تا اینکه یه اقایی اومد محل کارم خوشروو و خوب...
بهم گفت چن ماه قبل اومدم و نوبتم کنسل شده ..نگاه کردم دیدم آره فرمش هست... گفتم دو سه ماه گذشته و مجددا باید براتون نوبت بگیرم چرا انقدر دیر ..گفت اخه دوماهه که ایران نبودم و رفته بودم فلان جا!
خیلی تعجب کردم گفتم برای دفاع!!!!
گفت بله! گفتم چطور؟ اخه از اینجا که کسی اعزام نشده.. گفتش نه از سمت دیگه ای رفتم و کسی خبر نداره.. الانم فرمانده مون شهید شده اومدیم برا تشییع جنازه !
یکم تعجب کردم..اخه من اونموقع تو یه حالی بودم ..و تا چن دقیقه قبلش با شهدای مدافع صحبت میکردم و التماسشون میکردم کمکم کنن! خیلی تعجب کردم گفتم جدی میگین؟ گفت بله  .. دوباره قراره برم.. وقتی فامیلشو پرسیدم دلم یجوری شد.. هم فامیل شوهرم بود!!
خیلی درگیر شدم و ذهنم مشغول شد...با خودم گفتم دیگه نشونه از این بالاتر!!!.. بعد بهش گفتم شمارو به خدا برام دعا کنید که خیلی گیرم.. همونجا برگشت برام دعا کرد ..اونم چه دعایی!!! گفت تو اسفند ماه عازمم رفتم حرم بی بی زنگ میزنم محل کارتون صحبت کنید!


خب تا اینجاش که هیچ..من میگم همش اتفاقی بود!!ً

فرداش من جواب مثبت دادم و سه روز بعدش یعنی چهارشنبه فک کنم 28 بهمن بود رفتیم ازمایش.. اقا ما رفتیم نمونه ها رو تحویل بدیم... باورتون نمیشه.. دیدم اون اقاهه مدافع حرم گوشه ازمایشگاه وایساده.. بخدا قسم یه حالی شدم که نگو!!!
من مطمئنم همه ی اینها یه نشونه س و هرگز اتفاقی نبوده اخه اونجا مختص ازدواجیا بود و اینکه دقیق باید روزیکه من میرفتم ایشون اونجا باشن؟؟ حتی سلام علیکم کرد باهام...
دیگه مطمئن شدم که عنایت خدا و بی بی زینبه و به فال نیک گرفتم و خداروشکر میکنم


همونروز رفتیم برا صیغه که نبود و تلفنی برامون خوند...
شبشم که بله برون بود و انگشتری برام نشون اوردن که تو پست قبلش نوشتم راجع بهش
الانم قرارشده  که پس فردا بریم محضریش کنیم .. خیلی ساده بدون هیچ مراسمی..
بجاش برا عروسی سفره و مراسم کیک و حلقه داشته باشیم
تا الانشم خداروشکر من هیچ بدی ازشون ندیدم و خدراو واقعا شکر میکنم
ببخشید خسته تون کردم

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 09:37 ق.ظ توسط ela نظرات |

سلام و ارادت خدمت همه اونای که جویای احوالم بودن و هستن ..نبودم میدونم حق دارین دعوام کنین..نمیدونم چرا وبلاگ هرکی میرم بلگفا نظر میذارم مینویسه درج پیام تبلیغاتی امکانپذیر نمیباشد...

خب وقتی بعده 5 ماه میای همین میشه دیگه..نمیدونی از کجا بنویسی و چی بنویسی
تو این مدت خیلیا اومدن و رفتن تا اینکه....
فکر کنم این اخرین خواستگارم باشه با اجازه تون
الان هم منتظر جوابن توکل به خدا کردم ببینم خدا چی میخواد

نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1394 ساعت 08:33 ق.ظ توسط ela نظرات |

سلام خوبین دوستای نازنینم؟ میلاد غریب الغربا اقا امام رضا مبارک باشه بر همتون ...
 ان شاءالله حاجت روا بشین

 نمیدونم چی بنویسم چی بگم! حس میکنم ذهنم خالی از نوشتنه !
دستم به قلم نمیره یکمی کسالت دارم دور از جون همه ی دوستان!

دخترای گل شیرازی اگر کسی منو میخونه یه پیغام بذاره برام کار واجبی دارم..
راستش خیلی اتفاقا افتاده که شامل مرور زمان شده و منم اصلا حضور ذهن ندارم!
اما تا جاییکه بتونم کلیات شرح ماوقع رو مینویسم!

خب یمدت پیش یعنی چیزی حدود یکماه قبل یک سفر کاری یک روزه دست داد و ما یسر رفتیم شیراز و برگشتیم! خوب بود اما خسته کننده!

تو همون موقع ها یشب نوه عمو (م) با من تماس گر فت و در مورد نامزد سابق (همون نوه عمو قضیه سال 86) با من صحبت کرد و گفت مادرش به من گفته با خودت صحبت کنم اگر جوابت مثبته همین امشب و فردا زنگ بزنن!!!! و نوه عمو خودش شخصا از من خواسته اگرم مستقیم مطرح نکردن بخاطر اینکه اقوامید و هر روز همو میبیند اگر ج منفی بدی هر دو طرف معذب میشن برا همین فکراتو بکن و جواب رو به من بده تا منتقل کنم به اونا
منکه همون موقع بهش گفتم جوابم منفیه اما گفت عجله نکن فکرات رو بکن بعد خبر بده!

من بهش گفتم باشه پس بهشون نگو به من گفتی بگو وقت نکردم به خانم سیب بگم!
شبش نوه عمو(نامزد سال 86) پیام داد به من و بهم گفت مادرم میخاد فردا شب زنگ بزنه و اینحرفا! منم گفتم ما حرفامونو با هم زدیم و بیخود مادرتو درگیر نکن چون خط فکری منو شما کاملا از هم جداست...
شروع کرد با حرفاش به قانع کردن من !

که من دوستت دارم عاشقتم میخام عشقمو بدست بیارم... همه میدونن!
حالا که قراره به هم برسیم همه چیزو خراب نکن
حالا که موقعیت ها جور شده لجبازی نکن
گفتم بحث لجبازی نیست بحث اینه که من اصلا قصد ازدواج ندارم! نه با شما و نه با هیچ احدالناس دیگه
گفت پس منم ازدواج نمیکنم و منتظرت میمونم

گفتم اشتباه نکن منو شما به درد هم نمیخوریم والسلام!
از اونورم به نوه عمو (م) که واسطه شده بود پیام دادم که جوابم منفیه
خب خداروشکر این قضیه تا اینجا تموم شدو فعلا هم هیچ خبری نیست!

اما چند روز بعدش یکی زنگ زد خونمون که میخوایم بیایم ببینیمت!
یک مادر و دختر متشخص و بسیار خوب اومدن ما قضیه عقد رو براشون گفتیم اونا هم حرفی نزدن و رفتن .. دو روز بعد تماس گرفتن که اقا پسرمون کی بیاد دختر شما رو ببینه !
اما ما دو روزی وقت خواستیم و تحقیقات اغاز شد ...
مجددا که تماس گرفتن گفتیم جوابمون منفیه!

خانواده خوب مادر خوب همه خوب... پسره به درد من نمیخورد! مهمم نبود برام بهتر که نشد! حس ازدواج ندارم اصلا..
 الانم اگر قبول میکنم کسی بیاد خواستگاری بخاطر ذوق و شوق مادرمه... وگرنه به هیچ عنوان امادگی هیچگونه ازدواجی در خودم نمیبینم...

ظاهرا همه بسیج شدن منو شوهر بدن! والا!

پنجشنبه جمعه هم یه ماموریت داشتم دوره اموزشی باز با یکی از دوستان رفتیم شیراز.. دو روزی بودیم اونجا خیلی خوش گذشت ..یسر هم به شاهچراغ زدیم..
 بعده مدتها یاد حرم امام رضا افتادم از بس شلوغ بود، دور ضریح نمیشد رفت... یه صحن هم بهش اضافه کرده بودن خیلی عالی بود

دوست داشتم ساعتها بست اونجا بشینم و گریه کنم اما افسوس!! وقت تنگ بود و باید میرفتیم... تو مسیر اب هندونه و عرقیجات بهمون دادن خیلی چسبید!!

یخورده سرم شلوغ شده.. البته یخورده که نه خیلی
اصلا وقت ازاد پیدا نمیکنم !

در زمینه تهیه فیلم و ارشیو شهدا کار میکنم یخورده وقت گیره.. یک اکیپ متعهد و دلسوز.. واقعا دمشون گرم... اینجوری اروم میشم.. بهم ارامش میده.. خداروشکر که راهمو خط و ربطمو پیدا کردم!

اگر خدا بخاد این وسط مسطا یدستی ام به درس و کتاب میکشیم برای کنکور ان شاءالله

باشگاه و ورزش و اینها هم که سرجاشه .. چالشی هم شدم..و وزنم در حال کنترله

امروزم قراره کیک درست کنم ببرم مراسم جشن امام رضا ... کیک خورون داریم.. قراره هرکی هر مدل کیکی بلده درست کنه و بیاره.. منم قراره کیک شکلاتی درست کنم....
روزهاتون شهریوری

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور 1394 ساعت 09:15 ق.ظ توسط ela نظرات |

سلاممممم دوستای نازنینمممممممممممممممممممم عیدتوووووووووون مبارک باشه ان شاءالله
نماز روزه هاتون قبول درگاه حق عزیزان

امسال من بجز خونه دایی هیچ جای دیگه عید دیدنی نرفتم.. و طبق هر سال چون مامان بابا بزرگترن میان دیدنشون
عید فطر ابجیا خونه دعوت بودن وای که چقدر غذا اضاف اومد همه معده ها کوووووووووچیک خخخخ

پریشب ابجی حالش بد شد نصف شب بردیمش بیمارستان دل درد اینا داشت..منه بدبخت هم تا گل صبح اونجا بودم دیگه داشتم میمردم ..حالا اومدم خونه لامصب خوابم نمیبرد ..دیوونه شدم تا تونستم بخوابم
اووووف که چه کیفیییییی داشت تعطیلااااااااااااااااااات آی خوابیدیدم

جونم بگه واستون .. نمیدونم در جریان هستین یا نه قضیه مشهد رفتنمو! یادم نیس گفتمش یا نه اما مختصری اینجا می گویمممممممم
یه روز ما نشسته بودیم که یکی از دوستان که باهاشون فعالیت میکنم تو یه زمینه ای تماس گرفتن که تو مرداد اردوی مشهد هست و اسم شما رو میخوام رد کنم و اینحرفا! که منم با خانواده صحبت کردمو چون هزینه هاش پای خودشون بود موافقت کردن که برم!!!!

خلاصه چند هفته بعدش از شیراز زنگ زدن و مصاحبه کردن ..نمیدونستم که بازم مصاحبه داره... یه روز که سر کار بودم قبل رمضون بود از تهران تماس گرفتن و چند تا سوال پرسیدن اخرشم گفتن این مصاحبه شما بود منم هول شده بودم اصلا حضور ذهن نداشتم .. ارباب رجوع هم داشتم دیگه بدتر .. نفهمیدم اصن چی جواب دادم...خانومه بهم گفت ببینم گزینش میشید یا نه!!!
اونموقع بهمون گفته بودن نوزده مرداد عازمیم.. اما وقتی من پیگیری کردم و تماس گرفتم گفتن افتاده یازده مرداد... چندین روز درگیر بودم هی تماس میگرفتم ببینم نتیجه چیشد تا  دیروز که بهم گفتن اسمت تو لیست نیس!!
فکر کنید چندین ماه انتظاری کشیده بودم  بعدش اینجوری شد انگار تموم غمهای عالم ریخت رو دلم... خیلی حالم بد شد..هنوز دپرسم

حالا قراره مسئولمون پیگیری کنه و خبرمون بده.... اما حالم خیلی گرفتس.. تا ببینیم قسمت چی باشه

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 12:07 ب.ظ توسط ela نظرات |

سلام
اومدم که بنویسم...
امسال ماه رمضون برام دوست داشتنی تر از هر سال شده... خیلی دوسش دارم..اونقدر که از تموم شدنش ناراحتم!
شبهای قدر هم گذشت..نوزدهم به دلایل سردرد و خاله پری نتونستم برم مسجد و با تی وی قران به سر گذاشتم.. الحق والانصاف که خیلی خوب بود.شبهای بیست و یک و بیست سوم ولی رفتم مسجد.. ان شاءالله خدا حاجت همه رو براورده به خیر کنه..
این مدت که نبودم و نیومدم اتفاقاتی کم و بیش رخ داده که براتون مینویسم
یادتونه که گفتم پسر عموم قبل طلاقم بهم گفت چند نفری هستن که ترو میخوان و به من گفتن؟ که یکیش اقوام سابق بود و من همونجا گفتم نه ! و ایشون گفت صبر کن فعلا جواب منو نده!
خلاصه گذشت! تا قبل از عید امسال یکبار دیگه پسر عمو با خانواده صحبت کرد که این پسره خیلی پاپیچ شده و ول نمیکنه اجازه بدین بیاد خواستگاری! همونجا باز من با مشورت خانواده جواب رد دادم!
تا یکماه قبل رمضون... یه روز خانوادش زنگ زدن و از ما خواستن که بیان! مادر محترم بهشون گفته بود ببینم دخترم چی میگه! سه بار زنگ زدن! منم گفتم اول من خودشو ببینم چه شکلیه ! چه عقیده ای داره .... بعد  یه تحقیقی بکنید ببینید این چجور ادمیه و به درد میخوره یا نه که انقدر گیر داده!

پسر عموم گفتش چون اشنا هستن بهتره با خانواده نیاد.. یشب من با خودم میارمش ببین!
هرچی خانواده گفتن بابا زشته اینجوری درست نیس.. ناراحت میشن .. زشته!  پسر عمو گفتش نه من بعنوان دوستمه میارمش ببینش..اینجوری اگه بیان نپسندی زشته!!!
ما هم گفتیم باشه!

یشب قرار شد بیاد! امااااااا اقای پسر عمو تشریفشونو نیاوردن و اقا داماد با برادر بزرگترشون اومدن ! ناراحت هم بودن که مگه من بیکسم یا بزرگتر ندارم که گفتین تنها بیام!
منم گفتم اصلا اینجوری که فکر میکنید نیس! قرار بوده من بیرون شما رو ببینم ! اما پسر عمو گفته ما باهم میایم و خانواده من هم دلخورن که چرا شما تنها باید بیای و ما رو حرف پسر عمو حرف نزدیم!

دیدمش! قیافش خوب بود! پسندم شد.. صحبت کردیم ..بهم گفت حتما در موردم تحقیق هم کردی که من گفتم نه فعلا از کسی نپرسیدم!
ایشونم گفت که راستی همه خبر دارن که من اومدم خواستگاری شما؟؟؟!!! گفتم جانم؟؟؟ کی خبر داره؟ هنوز که شما تشریف نیاوردین خونه ما چجوری همه خبر دارن؟؟؟ گفتش نمیدونم حتما از طرف ما پخش شده (منظورش زن داداشاش بود)
گفتم از طرف ما خیالتون راحت جز پسرعمو هیشکی دیگه خبر نداره.. تا ببینیم خدا چی میخواد
بعدش گفت من از قبل عقد شما رو دم خونتون دیدم و پسندیدم و پرس و جو کردم بهم گفتن فلانیه! اونموقع میخواستم بیام اما چون شنیده بودم شما و نوه عموتون به نام هم شدین منم عقب کشیدم! تا اینکه شما عقد کردین و اصلا و ابدا هم برام مهم نیس که چیشد و چطور شد... در موردش نه میخام بشنوم نه پرس و جو میکنم و نه مهمه! خودتون برام مهمین و بقیه چیزا مسئله ای نیست و مطمئن باش که با رضایت خانوادم اومدم جلو و پا بذاری خونه ما کسی از گذشته صحبتی نخواهد کرد!
    بهش گفتم اجازه بدین من فکر کنم و تحقیق کنم! اگر خدا میخواست و قسمت بود  چندین جلسه دیگه هم با حضور خانواده صحبت کنیم ببینیم به توافق میرسیم یا نه!
اما تا اینجاش بخاطر اینکه من خیلی مذهبی ام و شما هم فرمودین ممکنه بعضی روزا نتونین روزه بگیرین جواب من منفیه!

فرداش خواهرش زنگ زد که چیشد چکار کردین! به مامانم گفت گوشیو بده عروس خانوم!! و اصرار میکرد که باهاش صحبت کنم...
تا گوشی و ورداشتم انقدر تحویل گرفت و گفت عروس گلمون و چکار کردی نظرت چیه! بعله؟
گفتم نه هنوز فکرام نکردم ببینم تا قسمت چی باشه!
خلاصه گفتن فردا شب میایم!

چون دو هفته بود اینا معطل بودن نمیخواستم بیشتر از این الاف بشن! گفتم برید تحقیق کنید! اولاش خوب بود! اما بعدش متوجه شدم به درد من نمیخوره!
همه چیزش اوکی بود! اما یکاری کرده بود که برای من که انتخاب دومم بود به ریسکش نمیارزید! فورا گفتم جوابم نه هس!
مامانم زنگ زد خونشون گفت قسمت نیس.. استخاره کردیم بد اومده! اخه قرار بود فردا شبش بیان!
فردا صبحش مامانش زنگ زد خونمون که چرا گفتین نه.. ما دخترتو رو چشممون میذاشتیم مث گل نگهش میداشتیم... پسرم تا صبح مث مادر مرده ها نشسته گریه کرده .. خواب نداشته!!! منم پابه پاش نشستم گریه کردم!
من پسرمو تضمین میکنم.. اگه خوب نبود که نمیفرستادمش بیاد واسه دختر شما.. و اینحرفا!
میگفت وقتی خواهرش زنگ زده بوده خونتون پسرمون همش از شادی میپرید بالا که بالاخره داره مال خودم میشه! الان نه خواب داره نه خوراک!

مادرمم گفته بود دیگه وقتی قسمت نیس نمیشه کاریش کرد و ما هم استخاره کردیم بد اومده ! پشت به استخاره نمیکنیم!
بعد مادرش گفته بود شما نمیدونین چکارمون که نکردن مردم! هرکی از راه رسیده گفته چرا رفتین خواستگاری فلانی! رفتین خواستگاری پولدارا!!!!! بعد  خواهرای سابق جلو داداش پسره (دوماد) رو گرفتن گفتن شما بیخود کردین رفتین خواستگاری عروس ما! اونم گفته دیگه عروس شما نیس!
خلاصه ناراحت بوده که اینهمه ادم مخالف و دشمن دور و ورمون بودن و یا اومدن و یا زنگ زدن که چرا اینو میخواین بگیرین ؟ چرا دختر ما نه؟ حالا شما جواب نه دادین دشمن شادمون کردین!


حیف که نمیشد بهش بگم پسر خودت مورد داشت وگرنه ما حرفی نداشتیم!
بهرحال قسمت نبود!
بعدش شنیدیم خیلیا گفتن خطر بزرگی از سرت گذشته و خوب شد که جواب رد دادی!

خلاصه اعصابم سر این خورد بود که هی دارن کشش میدن.. خب جواب منفی دادیم چرا کشش میدین! از یه طرف دیگم ناراحت بودم که خانواده سابق برای چندمین بار بعده طلاقم دارن دخالت میکنن و اگه قرار باشه سر هر خواستگاری برن جلوشو بگیرن که سنگ رو سنگ بند نمیشه..

مامانم گفت فایده نداره باید زنگ بزنم با باباش اتمام حجت کنم! اما من نذاشتم..
بجاش رفتم خودم زنگ زدم و به باباش گفتم مگه تو محضر قرار نذاشتیم دیگه تو زندگی هم دخالت نکنیم ؟ گفت اره
گفتم پس جلو دختراتو بگیر!
گفت مگه چیشده من خبر ندارم!


همیشه همینجوره همه کار میکنن بعدا باباهه خبر دار میشه!

گفتم رفتن جلو پسر فلانی رو گرفتن و فلان حرفو زدن و اینا! اونم گفت دیگه تکرار نمیشه و قطع کردیم
پنج دقیقه بعد دخترش تماس گرفت که من بودم که جلو فلانی رو گرفتم و اشتباه به عرضت رسوندن و اینحرفا ! و یحرفای زد که مغزم داشت سوت میکشید جالبه میگفت مگه ما بهت بی احترامی کردیم؟؟؟
گفتم کم نه!!!!!

اصلا حوصله بیانشو ندارم.. نمیخوامم بگم که چی گفت و چه جوابی دادم ! ولی سه متر زبون دراورده بود.. منم قطع کردم و گفتم حق ندارین از این به بعد تو هیچ زمینه ای اسم منو بیارین! وگرنه میدمتون دست قانون! قرار نیس هرکسی بیاد خواستگاری من برین جلوشو بگیرین!
گفتش نه من فقط گفتم عروسمون فلان! گفتم شما بیجا کردی .. مگه من عروستونم؟؟؟؟ دیگه نیستم!
اعصابم خورد بود.. گفتم دفعه اخرتون باشه و دیگه به من زنگ نزنید!
چون یبار که قطع کردم...بعدش دوباره خواهرش زنگ زد!!!!

عجب رویی دارن اینا!

از اونورم پسره ول نمیکرد ... تا یکهفته بعده جواب منفی من پسرعموم رو دیوونه کرده بود.. میگفت نزدیک 100 تا پیام و چندین زنگ زده رو گوشیم که تروخدا برو واسطه شو.. برا چی گفته نه! حتما کسی حرفی زده !

شماره موبایلشو بده با خودش صحبت کنم .. یا برم محل کارش باش صحبت کنم!
گفتم جواب من منفیه و لطفا بهش بگو دست و پای بیخود نزنه چون قسمت نیس...
باورتون نمیشه تا هفته اول رمضون باز پسر عموم زنگ زد گفت این دس ورنمیداره بیچاره کرده منو!!!!

گفتم ولش کن محلش نده!

یه قضایای دیگه م پیش اومده که تو پستای بعد شاید بهش اشاره کردم..

ماهتون عسل...پاینده باشید


نوشته شده در دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 09:35 ق.ظ توسط ela نظرات |

سلام
اونقدر سردرد های میگرنیم شدیده که نتونستم برم احیا! مجبور شدم تو خونه بمونم!
حالم خیلی بده. حس میکنم یجایم عفونت کرده.گوش درد و سردرد و حالت تهوع و تب و سرگیجه!
خدایا هیشکس رو اسیر دوا و دکتر نکن!
انگار یکی منو گرفته  اونقدر زده که کوفته شدم و نای بلند شدن ندارم!

شرمنده م خیلیاتون جویای احوالم بودین.. زحمت میکشیدین میومدین وبم.. لطف میکردین.
اما متاسفانه من چشمام مشکل داره نمیتونم چشم رو موبایل و سیستم بندازم فورا قرمز میشن و سردرد شدید میگیرم..
قول میدم وقتی خوب شدم به تک تکتون سر بزنم
فقط لطف کنید ادرستونو حتما برای من بذارید
ممنون

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 11:06 ق.ظ توسط ela نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak